<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>خانه ای روی آب</title>
<link>http://shool146.blogfa.com/</link>
<description>يادداشت هایی درباره ی اجتماع وزندگي</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Wed, 07 May 2008 12:30:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>شهر زیبا</title>
<link>http://shool146.blogfa.com/post-48.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;سه / می گوید: «واقعا بعضی ها خیلی آدم های َپِِِستی هستن.» راست می گوید؛ بعضی‌ها آدم‌های ...! &lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;می گوید:« زن آمده بود پیش او تا از مرد زندگی اش گلایه کند که شب‌ها خیلی دیر به خانه می آید.» زن گفته بود که به شریک زندگی اش شک دارد. می گوید:« زن می خواست گریه کند اما اشک‌هایش نیامد.» زن می خواست دلیل بیاورد برای فراموش کردنش! اما رویاهای دوره‌ی عاشقی نهیب زد که نه؛ تو داری اشتباه می‌کنی. زن اشتباه نکرده بود، زن اشتباه نکرده است. می گوید: «خب اگه دوستش نداره ازش طلاق بگیره چرا دیگه زجرش می ده.»&lt;/FONT&gt; می گوید:« این یعنی خیانت. کاش دیگه این قدر ژست مذهبی نمی گرفت. اون وقت تکلیف آدم باهاش روشن بود.»&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;دو/ بعد از کلی چانه زدن با نگهبان جلوی در، می روی داخل؛ کیفت را خالی می کنند تا مبادا به غیر از قلم و کاغذ چیز دیگری با خودت ببری داخل. می روی سراغ همان کسی که همیشه می روی. سال‌هاست که این جا کار می کند از آن با تجربه‌هایی که به اندازه‌ی موهای سرش پرونده‌ی زیر دستش بوده، به آرامی می گوید:« جامعه داره داغون میشه، اون زنی که توی راهرو ایستاده، با یه پسر ۲۰ساله دوست بوده؛ حالا شوهرش اومده با گریه از ما کمک می خواد. شوهرش نجاره و از صبح تا شب توی مغازه کار می کنه. واقعا نمی دونم.»&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;یک/ آقای جامعه شناس توی دانشگاه درباره‌ی جامعه شناسی آسیب‌های خانواده سخنرانی داشت. سخنرانی‌اش که تمام شد آقای رییس یک سکه‌ی تمام بهارآزادی به انضمام یک لوح تقدیر به او هدیه داد. آقای جامعه شناس وقت ندارد، سرش شلوغ است؛ هفته‌ی آینده هم دوباره سخنرانی دارد.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT face=Arial size=1&gt;پ ن: &lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;شهر زیبا، همین جاست.&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 07 May 2008 12:30:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=shool146&amp;postid=48</comments>
<dc:creator>shool146</dc:creator>
<guid>http://shool146.blogfa.com/post-48.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>هزار کیلومتر آن طرف تر !</title>
<link>http://shool146.blogfa.com/post-45.aspx</link>
<description>یک/ هزار کیلومتر راه می روی تا زندگی ات تغییر کند، هزار کیلومتر می روی تا بعد از ۳۶۵ روز دوباره ببینیشان ، تا خوشحالشان کنی، تا خوشنود شوی و بچشی مزه ی مسافرت را. هزار کیلومتر از کویر دور شده ای، هنوز هم کوه پشت خانه شان برایت جالب است. هنوز هم باورت نمی شود اینجا خبری از بوق ماشین نباشد، هنوز هم باورت نمی شود که کسی دیورا خانه اش کوه باشد و به جای آب لوله کشی یک شب در میان تانکر روی پشت بام خانه را از آب چشمه پر کند. هر دویشان نشسته اند جلویت؛ پیرزن حالش خوب نیست. حالا دیگر باید سنش بالای ۶۵ سال باشد؛ همین حدودها ست. پسر آن طرف تر نشسته او حالا ۳۰ سال دارد. اوضاع فرقی نکرده احوالشان با آخرین باری که اینجا بودی فرقی نکرده حتی وسایل خانه هم جابه جا نشده است. پسر شیطان و پرجنب و جوش دیروز حالا سال هاست که توی خانه زندگی می کند ، یعنی از ۱۵ سالگی. می گوید:توی اون وبلاگت بنویس توی این شهر یک نفر هست که فقط به جرم این که پاهایش توان راه رفتن ندارند؛ سال هاست توی یک چاردیواریست. می گوید: توی اون وبلاگت بنویس که من مادرزادی فلج نشدم. می گوید: توی اون وبلاگت بنویس که اگر پول داشتم، احتمال خوب شدنم وجود داشت! &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 19 Apr 2008 16:39:10 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=shool146&amp;postid=45</comments>
<dc:creator>shool146</dc:creator>
<guid>http://shool146.blogfa.com/post-45.aspx</guid>
</item>
<item>
<title> تامل </title>
<link>http://shool146.blogfa.com/post-44.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt; اول/ داشتم با عجله خودم را به جلسه امتحان می رساندم که یک نفر با صدای بلند پرسید: « تو هنوز دانشجویی» !&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;دوم / دوباره این روزها تعداد زیادی از کاندیداهای طیف اصلاح طلبان که می خواستند نماینده مردم در مجلس هشتم شوند؛ رد صلاحیت شده اند. دیروز یک جایی خواندم « وقتی به صورت فله ای ثبت نام می کنند باید هم به صورت فله ای رد صلاحیت شان کنند.» یادم ماند هیچ وقت جایی با رفقایمان فله ای ثبت نام نکنیم. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;پ ن:( خطاب به رییس عزیز ) برادر من پوستم این جا کنده شده هوای ما رو داشته باش!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 28 Jan 2008 11:43:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=shool146&amp;postid=44</comments>
<dc:creator>shool146</dc:creator>
<guid>http://shool146.blogfa.com/post-44.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>نمک هایتان را بدهید به آقای شهردار!</title>
<link>http://shool146.blogfa.com/post-43.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;برف که می آید همه جا یخ می زند؛ تاکسی ها تمام می شوند، اتوبوس ها دیر می رسند و شن های سرگردان خریدار پیدا می کنند.تازه مردم هم نمک های اضافی خانه هایشان را به شهرداری می دهند آن وقت کسی فشار خونش بالا نمی رود . &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;برف که می آید شانه هایمان سنگین می شود؛ مثل شاخه های درخت. آن وقت باید کسی بتکاند شانه هایمان را. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;برف که می آید حسن و برادر هایش از مغازه ی حاج اصغر شال گردن و کلاه می خرند و توی خیابان راه می افتند و فریاد می زنند: « بافتنی ماسوله ببر برای خانم ات ... بافتنی ماسوله ببر برای دخترت ... بافتنی ماسوله ببر برای ...»&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;برف که می آید آقای دکتر سرما می خورد و نمی آید سر کار. آن وقت تو می مانی و یک شهر پر از نگاه های غریب .&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;برف که می آید ...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 08 Jan 2008 13:05:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=shool146&amp;postid=43</comments>
<dc:creator>shool146</dc:creator>
<guid>http://shool146.blogfa.com/post-43.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>وقتی تاریخ تولدمان را فراموش می کنیم</title>
<link>http://shool146.blogfa.com/post-42.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;اول / همیشه برای شروع مشکل وجود دارد. وقتی قرار باشد روزهای متوالی دور باشی از دوست داشتنی هایت آن وقت دیگر حتی تاریخ تولدت را هم فراموش می کنی. این گونه می شود که &lt;A href=&quot;http://negahe1.blogfa.com/&quot; target=_blank&gt;نگاه&lt;/A&gt; با چشمان تیزبینش می آید تولدت را که نه ، تولد خانه ای روی آب را تبریک می گوید اما تو اصلن یادت نیست که چه روزی آغاز کردی زندگی را. به قول یک دوست آدم ها چیزهایی که برایشان  مهم  است را یادشان می ماند و مسایل بی اهمیت را نه. اما فکر کنم حالا ما داریم همه چیز را فراموش می کنیم؛ نبود حافظه ی تاریخی.  &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;دوم/ چند روز از کرمان دور بودم و خارج از دایره ی دو دو تا، چارتای زندگی، رفته بودم کاری انجام دهم. شاید دوباره چند روزی مجبور باشم، نباشم . &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;سوم/ وقتی برگشتم متوجه شدم که  آمدنش قطعی شده. این بار پس از تبریز نوبت به کرمان رسیده بود تا میزبان سید محمد خاتمی باشد. رییس جمهور سابق این بار به عنوان یک شخصیت اصلاح طلب و رییس بنیاد باران به کرمان سفر کرده بود تا یخ فعالیت های سیاسی را در این جا ذوب کند. هر چند که این سفر برای او یک بهانه و مناسبت دیگر هم داشت؛ سالگرد زلزله بم و زنده شدن خاطره های تلخ آن روزها. او دیروز برای احوال پرسی از نخل های استوار بم به آنجا رفت و در لحظاتی نتوانست جلوی جاری شدن اشک هایش را بگیرد.گزارش کامل سفر خاتمی به استان کرمان را در سایت &lt;A href=&quot;http://www.kermanema.com/&quot; target=_blank&gt;کرمان ما&lt;/A&gt; ببینید.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 28 Dec 2007 10:12:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=shool146&amp;postid=42</comments>
<dc:creator>shool146</dc:creator>
<guid>http://shool146.blogfa.com/post-42.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>شما مشكل خاصي نداريد؟!</title>
<link>http://shool146.blogfa.com/post-41.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;اول/ دو نفر از بهترین‌های این چند سال خداحافظی کردند‌ و رفتند حالا هر شب كلي‌ اس.ام.اس(همان پیامک فرهنگستان)‌ بي سر و ته به همدگير می‌فرستیم تا نشان دهیم که اتفاقی نیافتاده. اما نمی‌شود به تکنولوژی دل‌بست. هر وقت نوار کاست و سي‌دي جای کنسرت زنده را گرفت، آن وقت اس.ام.اس هم جاي ارتباط چهره به چهره را مي‌گيرد. البته اين نكته را با اجازه از اساتيد محترم ارتباطات عرض كردم و الا خدمت وسايل ارتباطي جديد هم ارادت دارم. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;دوم/ استاد هميشه خندان، دارد با تلفن حرف مي‌زند و سخن از مرگ يك عزيز است. دلم فرو مي ريزد. ديگر نمي‌شود فضولي نكرد. گوش‌هايم را تيز مي كنم تا از خلال حرف‌هايش نكته‌ي جديدي دستگيرم شود. خودش از اتاق بيرون مي آيد و مي گويد ۲۸ سالش بود، فوق ليسانس رياضي داشت، مشكل خاصي هم نداشت. دلم ریخت. داشتم فکر می کردم ببینم مشکل خاصی دارم یا نه!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;سوم/ اگر به مباحث جامعه شناسي ارتباطات و مطالعات فرهنگي علاقه داريد؛ مقاله ي دكتر كاظمي را درباره‌ي &lt;A href=&quot;http://www.kazemia.persianblog.ir/&quot; target=_blank&gt;قدرت شیطان و فراموشی امر اجتماعی&lt;/A&gt; را ببينيد. ضمنن &lt;A href=&quot;http://www.ahmadnia.net/blog/archives/2007/11/1706.php&quot; target=_blank&gt;تذکر حجاب به مادران!&lt;/A&gt;&lt;A href=&quot;http://http://www.ahmadnia.net/blog/archives/2007/11/1706.php&quot; target=_blank&gt; &lt;/A&gt;فراموش نشود.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 26 Nov 2007 16:29:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=shool146&amp;postid=41</comments>
<dc:creator>shool146</dc:creator>
<guid>http://shool146.blogfa.com/post-41.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>واكمن را خاموش كن ؛ لطفا!</title>
<link>http://shool146.blogfa.com/post-40.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;اول/ گفتند برو با يك نفر كه خيلي آگاه است گفت و گو كن. گفتند مي‌خواهد ناگفته‌ها را بگويد. گفتند حرف‌هايش را ضبط كن. گفتند اگر گفت و گوي خوبي از آب در بيايد مي‌تواند از مشكلات مردم آن جا كم كند. گفتند طرف خيلي چيزها مي‌داند كه تا حالا به زبان نياورده و اگر بگويد حتمن اتفاقاتي مي افتد.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;دوم/ گفتم اين خيلي خوب است. گفتم بايد آماده شوم و با كلي سوال بي جواب بروم آن‌جا. گفتم يك عكاس خوب هم بيايد همراهم تا هر چيزي را كه نمي‌شود نوشت؛ حداقل عكسش را تهيه كنيم. گفتم كاست ۶۰ دقيقه اي كفاف اين همه حرف را نمي دهد و رفتم كاست ۹۰ دقيقه اي خريدم. دوست عكاس هم نا اميدم نكرد و بله را داد تا برويم ببينيم چه مي شود !&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;سوم/ سو‍‍ژه نامش چنان آشناست كه نياز به توضيح اضافه ندارد ؛ «بم» &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;چهارم/ آقای گفت و گو شونده نشست جلویم حرفهایش را زد. خواستم بیش‌تر توضیح بخواهم ؛ واكمن را خاموش كرد و بيش‌تر توضيح داد فقط براي اطلاع خودم. چشم هايم داشت از حدقه بيرون مي آمد. مثل هميشه اين چيزها را نمي شود نوشت. چشم هايم را كنترل كردم و گفتم ان شاالله درست مي شود!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;پ‌ن: داشتيم به اتفاق دوست عكاس توي شهر چرخ مي زديم كه ديديم اوضاع بنزين توي بم بهتر از جاهاي ديگر است و كسي بدون بنزين نمي ماند. هر بطري ۵/۱ ليتري ۱۵۰۰ تومان ناقابل!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; پ‌ن: همان كاست ۶۰ دقيقه‌اي هم اضافه بود، آقاي مهندس حرف‌هاي مهم‌اش را براي دلم گفت نه براي واكمن. &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 25 Oct 2007 14:45:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=shool146&amp;postid=40</comments>
<dc:creator>shool146</dc:creator>
<guid>http://shool146.blogfa.com/post-40.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>خبر مرگش درست بشه!</title>
<link>http://shool146.blogfa.com/post-39.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;تاكسي راه مي‌افتد، همه ساكت نشسته‌اند و توي خودشان چرخ مي‌زنند.راننده‌ي ميانسال با موهاي جو گندمي هر چند لحظه يك‌بار توي آينه را نگاه مي‌كند. فكر مي‌كنم همين‌طوري نگاه مي‌كند. يعني اصلن حواسش به رانندگي نيست. گاهي اوقات ما مجبوريم نقش بازي كنيم ، شايد هم اصلن همه‌ي زندگي نقش بازي كنيم. سكوت دوام نمي آورد و صداي كسي در مي‌آيد. راننده است، بدون مقدمه شروع مي كند به حرف زدن. فكر مي‌كنم از قيافه‌ي ما خوشش آمده شايد هم فكر كرده مسافرانش آدم حسابي‌اند! از اون آدم حسابي‌هايي كه وزير و وكيل‌اند و مي توانند براي كسي كاري انجام دهند. مي گويد: « ای خدا چه کار کنیم. اینم نشد زندگی.» مسافر کناری دلیل ناله را جویا می‌شود. راننده با صدایی لرزان می‌گوید:« آقا چرا ناله نکنم ، ۵۸ سال زندگي كردم تا حالا هيچ وقت سيب زميني رو كيلويي ۸۰۰ تومن نخريده بودم. چي داره بر سرمون مياد؛ نمي‌دونم! مگه ما چي مي‌خوايم. ما فقط مي گيم اين قدر گروني نباشه. با همه‌ي دنيا سر جنگ دارن. كسي نيست به اينا بگه بابا اول به فكر مردم خودتون باشين. همين «ناطق نوري» رو نگاه كنين اومده توي شب قدر سخنراني مي‌كنه ميگه اگه به خدا توكل كنين همه‌ي كارا درست ميشه و صاحب شغل و خونه ميشين. يكي نيست از اين آقا سوال كنه چرا اين قدر دروغ مي‌گي؟ تو خودت رییس مجلس بودی می‌دونی که مشکل مردم با این حرفا حل نمی‌شه.» یکی از مسافران که به نظر می‌رسد کم حوصله‌ و كمي هم ازخود راضی‌ست. می‌گوید: « آقا جان درست میشه. این قدر غرغر کردن نداره که. تا بوده زندگی همین جوری‌ بوده. باید باهاش بسازید.» راننده كه از حرف زدن خسته شده فقط می‌گوید: « خبر مرگش درست بشه. ما که دیگه بریدیم!» &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پ.ن: &lt;A href=&quot;http://kn.blogfa.com/post-1082.aspx&quot; target=_blank&gt;آقاي احمدي‌نژاد! براي ما هم گريه كنيد&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 09 Oct 2007 11:27:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=shool146&amp;postid=39</comments>
<dc:creator>shool146</dc:creator>
<guid>http://shool146.blogfa.com/post-39.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دل ريخته</title>
<link>http://shool146.blogfa.com/post-38.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;دوباره&amp;nbsp;...&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;شلال گيسوانت را باد آشفته كرده است&amp;nbsp;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;يادم باشد فردا كه به شهر مي روم برايت شانه بخرم&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 19 Sep 2007 11:45:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=shool146&amp;postid=38</comments>
<dc:creator>shool146</dc:creator>
<guid>http://shool146.blogfa.com/post-38.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>عجايب مملكتي</title>
<link>http://shool146.blogfa.com/post-37.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;عجايب&amp;nbsp;مملكتي ۱/&amp;nbsp;چند روز پیش برای انجام کاری رفتم دانشگاه. توی انتشارات با خط خوش روی یک کاغذ بزرگ نوشته شده بود:«در صورت نداشتن پول خرد کپی گرفته نمی شود.» جیب هایم را گشتم ؛ همش پول درشت بود!&amp;nbsp;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;عجايب&amp;nbsp;مملكتي ۲/ دوستم مي گفت خانمي كه براي ثبت نام فرزندش آمده بوده دانشگاه از تعجب مات و مبهوت&amp;nbsp;بوده و حالش ناخوش شده است! اين خانم در زمان ثبت نام متوجه شده زني كه قبلا مي‌آمده جلوي مغازه اش و گدايي مي كرده هم براي ثبت نام به دانشگاه آزاد تشريف آورده است!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 19 Sep 2007 09:49:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=shool146&amp;postid=37</comments>
<dc:creator>shool146</dc:creator>
<guid>http://shool146.blogfa.com/post-37.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
