برف که می آید همه جا یخ می زند؛ تاکسی ها تمام می شوند، اتوبوس ها دیر می رسند و شن های سرگردان خریدار پیدا می کنند.تازه مردم هم نمک های اضافی خانه هایشان را به شهرداری می دهند آن وقت کسی فشار خونش بالا نمی رود .
برف که می آید شانه هایمان سنگین می شود؛ مثل شاخه های درخت. آن وقت باید کسی بتکاند شانه هایمان را.
برف که می آید حسن و برادر هایش از مغازه ی حاج اصغر شال گردن و کلاه می خرند و توی خیابان راه می افتند و فریاد می زنند: « بافتنی ماسوله ببر برای خانم ات ... بافتنی ماسوله ببر برای دخترت ... بافتنی ماسوله ببر برای ...»
برف که می آید آقای دکتر سرما می خورد و نمی آید سر کار. آن وقت تو می مانی و یک شهر پر از نگاه های غریب .
برف که می آید ...