تبليغاتX
خانه ای روی آب

سه / می گوید: «واقعا بعضی ها خیلی آدم های َپِِِستی هستن.» راست می گوید؛ بعضی‌ها آدم‌های ...! می گوید:« زن آمده بود پیش او تا از مرد زندگی اش گلایه کند که شب‌ها خیلی دیر به خانه می آید.» زن گفته بود که به شریک زندگی اش شک دارد. می گوید:« زن می خواست گریه کند اما اشک‌هایش نیامد.» زن می خواست دلیل بیاورد برای فراموش کردنش! اما رویاهای دوره‌ی عاشقی نهیب زد که نه؛ تو داری اشتباه می‌کنی. زن اشتباه نکرده بود، زن اشتباه نکرده است. می گوید: «خب اگه دوستش نداره ازش طلاق بگیره چرا دیگه زجرش می ده.» می گوید:« این یعنی خیانت. کاش دیگه این قدر ژست مذهبی نمی گرفت. اون وقت تکلیف آدم باهاش روشن بود.»

دو/ بعد از کلی چانه زدن با نگهبان جلوی در، می روی داخل؛ کیفت را خالی می کنند تا مبادا به غیر از قلم و کاغذ چیز دیگری با خودت ببری داخل. می روی سراغ همان کسی که همیشه می روی. سال‌هاست که این جا کار می کند از آن با تجربه‌هایی که به اندازه‌ی موهای سرش پرونده‌ی زیر دستش بوده، به آرامی می گوید:« جامعه داره داغون میشه، اون زنی که توی راهرو ایستاده، با یه پسر ۲۰ساله دوست بوده؛ حالا شوهرش اومده با گریه از ما کمک می خواد. شوهرش نجاره و از صبح تا شب توی مغازه کار می کنه. واقعا نمی دونم.»

یک/ آقای جامعه شناس توی دانشگاه درباره‌ی جامعه شناسی آسیب‌های خانواده سخنرانی داشت. سخنرانی‌اش که تمام شد آقای رییس یک سکه‌ی تمام بهارآزادی به انضمام یک لوح تقدیر به او هدیه داد. آقای جامعه شناس وقت ندارد، سرش شلوغ است؛ هفته‌ی آینده هم دوباره سخنرانی دارد.

پ ن: شهر زیبا، همین جاست.

+ نوشته شده در چهارشنبه 18 اردیبهشت1387ساعت 16:1 توسط امين شول |