تبليغاتX
خانه ای روی آب
یک/ هزار کیلومتر راه می روی تا زندگی ات تغییر کند، هزار کیلومتر می روی تا بعد از ۳۶۵ روز دوباره ببینیشان ، تا خوشحالشان کنی، تا خوشنود شوی و بچشی مزه ی مسافرت را. هزار کیلومتر از کویر دور شده ای، هنوز هم کوه پشت خانه شان برایت جالب است. هنوز هم باورت نمی شود اینجا خبری از بوق ماشین نباشد، هنوز هم باورت نمی شود که کسی دیورا خانه اش کوه باشد و به جای آب لوله کشی یک شب در میان تانکر روی پشت بام خانه را از آب چشمه پر کند. هر دویشان نشسته اند جلویت؛ پیرزن حالش خوب نیست. حالا دیگر باید سنش بالای ۶۵ سال باشد؛ همین حدودها ست. پسر آن طرف تر نشسته او حالا ۳۰ سال دارد. اوضاع فرقی نکرده احوالشان با آخرین باری که اینجا بودی فرقی نکرده حتی وسایل خانه هم جابه جا نشده است. پسر شیطان و پرجنب و جوش دیروز حالا سال هاست که توی خانه زندگی می کند ، یعنی از ۱۵ سالگی. می گوید:توی اون وبلاگت بنویس توی این شهر یک نفر هست که فقط به جرم این که پاهایش توان راه رفتن ندارند؛ سال هاست توی یک چاردیواریست. می گوید: توی اون وبلاگت بنویس که من مادرزادی فلج نشدم. می گوید: توی اون وبلاگت بنویس که اگر پول داشتم، احتمال خوب شدنم وجود داشت! 

 

+ نوشته شده در شنبه 31 فروردین1387ساعت 20:9 توسط امين شول |