برف که می آید همه جا یخ می زند؛ تاکسی ها تمام می شوند، اتوبوس ها دیر می رسند و شن های سرگردان خریدار پیدا می کنند.تازه مردم هم نمک های اضافی خانه هایشان را به شهرداری می دهند آن وقت کسی فشار خونش بالا نمی رود .
برف که می آید شانه هایمان سنگین می شود؛ مثل شاخه های درخت. آن وقت باید کسی بتکاند شانه هایمان را.
برف که می آید حسن و برادر هایش از مغازه ی حاج اصغر شال گردن و کلاه می خرند و توی خیابان راه می افتند و فریاد می زنند: « بافتنی ماسوله ببر برای خانم ات ... بافتنی ماسوله ببر برای دخترت ... بافتنی ماسوله ببر برای ...»
برف که می آید آقای دکتر سرما می خورد و نمی آید سر کار. آن وقت تو می مانی و یک شهر پر از نگاه های غریب .
برف که می آید ...
اول / همیشه برای شروع مشکل وجود دارد. وقتی قرار باشد روزهای متوالی دور باشی از دوست داشتنی هایت آن وقت دیگر حتی تاریخ تولدت را هم فراموش می کنی. این گونه می شود که نگاه با چشمان تیزبینش می آید تولدت را که نه ، تولد خانه ای روی آب را تبریک می گوید اما تو اصلن یادت نیست که چه روزی آغاز کردی زندگی را. به قول یک دوست آدم ها چیزهایی که برایشان مهم است را یادشان می ماند و مسایل بی اهمیت را نه. اما فکر کنم حالا ما داریم همه چیز را فراموش می کنیم؛ نبود حافظه ی تاریخی.
دوم/ چند روز از کرمان دور بودم و خارج از دایره ی دو دو تا، چارتای زندگی، رفته بودم کاری انجام دهم. شاید دوباره چند روزی مجبور باشم، نباشم .
سوم/ وقتی برگشتم متوجه شدم که آمدنش قطعی شده. این بار پس از تبریز نوبت به کرمان رسیده بود تا میزبان سید محمد خاتمی باشد. رییس جمهور سابق این بار به عنوان یک شخصیت اصلاح طلب و رییس بنیاد باران به کرمان سفر کرده بود تا یخ فعالیت های سیاسی را در این جا ذوب کند. هر چند که این سفر برای او یک بهانه و مناسبت دیگر هم داشت؛ سالگرد زلزله بم و زنده شدن خاطره های تلخ آن روزها. او دیروز برای احوال پرسی از نخل های استوار بم به آنجا رفت و در لحظاتی نتوانست جلوی جاری شدن اشک هایش را بگیرد.گزارش کامل سفر خاتمی به استان کرمان را در سایت کرمان ما ببینید.