تاكسي راه ميافتد، همه ساكت نشستهاند و توي خودشان چرخ ميزنند.رانندهي ميانسال با موهاي جو گندمي هر چند لحظه يكبار توي آينه را نگاه ميكند. فكر ميكنم همينطوري نگاه ميكند. يعني اصلن حواسش به رانندگي نيست. گاهي اوقات ما مجبوريم نقش بازي كنيم ، شايد هم اصلن همهي زندگي نقش بازي كنيم. سكوت دوام نمي آورد و صداي كسي در ميآيد. راننده است، بدون مقدمه شروع مي كند به حرف زدن. فكر ميكنم از قيافهي ما خوشش آمده شايد هم فكر كرده مسافرانش آدم حسابياند! از اون آدم حسابيهايي كه وزير و وكيلاند و مي توانند براي كسي كاري انجام دهند. مي گويد: « ای خدا چه کار کنیم. اینم نشد زندگی.» مسافر کناری دلیل ناله را جویا میشود. راننده با صدایی لرزان میگوید:« آقا چرا ناله نکنم ، ۵۸ سال زندگي كردم تا حالا هيچ وقت سيب زميني رو كيلويي ۸۰۰ تومن نخريده بودم. چي داره بر سرمون مياد؛ نميدونم! مگه ما چي ميخوايم. ما فقط مي گيم اين قدر گروني نباشه. با همهي دنيا سر جنگ دارن. كسي نيست به اينا بگه بابا اول به فكر مردم خودتون باشين. همين «ناطق نوري» رو نگاه كنين اومده توي شب قدر سخنراني ميكنه ميگه اگه به خدا توكل كنين همهي كارا درست ميشه و صاحب شغل و خونه ميشين. يكي نيست از اين آقا سوال كنه چرا اين قدر دروغ ميگي؟ تو خودت رییس مجلس بودی میدونی که مشکل مردم با این حرفا حل نمیشه.» یکی از مسافران که به نظر میرسد کم حوصله و كمي هم ازخود راضیست. میگوید: « آقا جان درست میشه. این قدر غرغر کردن نداره که. تا بوده زندگی همین جوری بوده. باید باهاش بسازید.» راننده كه از حرف زدن خسته شده فقط میگوید: « خبر مرگش درست بشه. ما که دیگه بریدیم!»