تبليغاتX
خانه ای روی آب

دبيرتحريريه هفته‌ي پيش پيشنهاد داد تا براي روزخبرنگار يادداشتي بنويسم . ديشب را در انديشه ي اين كه چه بايد‌ بنويسم و در واقع چه مي توانم بنويسم؛گذراندم .از صبح هم داشتم كلمات را در ذهنم پشت سرهم مي چيدم و كلي هم كيف مي كردم كه به به چه مي شود اگر اين را بنويسم و آن را ننويسم .نمي خواستم از درد و رنج خبرنگاران بگويم . نمي خواستم بنويسم كه برخي از مديران از همين به قول خودشان چشمان تيزبين جامعه چه انتظاراتي دارند . نمي خواستم بنويسم كه با سابقه ترين خبرنگار ما چه قدر حقوق مي گيرد . نمي خواستم بنويسم كه با نوشتن هر مطلبي كه ذره اي از حقيقت كثيف در آن نهفته است چقدر بايد جواب اين و آن را داد . دلم نمي خواست بگويم كه كار به جايي رسيده كه از ترس دادگاه و بسته شدن روزنامه و بيكار شدن آدم هاي جديد ؛ حالا ديگر خودمان، خودمان را سانسورمي كنيم.مي خواستم خوش بين باشم ، مي خواستم از پيشرفت روزبه روز روزنامه نگاري بگويم و اين كه حالا خيلي ها فرق كار حرفه اي و غيرحرفه اي را مي دانند و برايش احترام قايل اند . مي خواستم از استعدادهاي  جديد روزنامه نگاري بگويم كه برخي شان از خيلي از مدعيان بي مايه بهتر مي نويسند و بهتر مي فهمند هر چند كه از سوي همين پيرهاي پرمدعا قرتي خطاب شوند . اما نشد كه اين ها را بنويسم . توي تاكسي بودم داشتم مي رفتم دفتر روزنامه كه همين ها را بنويسم؛ اما نشد كه بنويسم ، تلفن همراهم زنگ خورد و دوست هميشه همراه بلافاصله گفت :روزنامه ي شرق توقيف شد.رسيدم دفتر روزنامه و مثل بچه ي آدم رفتم بقيه ي خبرها را آماده كردم ؛ بعد كمي بر سر تيتر يكي از گزارش هايم،با همكاران كلنجار رفتم . دبيرتحريريه پرسيد يادداشت روز خبرنگار آماده شد ؟ اما ديگر چيزي براي نوشتن وجود نداشت . گفتم : من چيزي آماده نكردم.

تكمله / ديروز يكي از بچه هاي فلسفه خوانده ي نشريه كه صفحه ي هنر را اداره مي كند جمله اي را از سيمون دوبوآر نقل كرد كه ديدم حكايت اين روزهاي ما شده است . اگر درست خاطرم مانده باشد آن جمله اين گونه بود : ازحقيقت بدم مي آيد چون حقيقت پر از كثافت است.

 

+ نوشته شده در دوشنبه 15 مرداد1386ساعت 19:13 توسط امين شول |

داشتم داستان جگر را از زبان آقا مرتضا می خواندم و لذت می بردم که یک باره دنیا روی سرم خراب شد . وقتی به پاراگراف آخر رسیدم کنجکاوانه قصه را پیگیری کردم و بعد مات و مبهوت به عکس ها خیره شدم. حرفی برای گفتن باقی نماند . راستش را بخواهید دارم به این فکر می کنم که عکاس چطور توانسته عکس بگیرد.دارم به دست های آلوده ی زنی فکر می کنم که یک انسان را ذبح کرد.انگار آقا مرتضا راست می گوید ما زیادی خوش به حالمان شده ؛ ما گم شده ایم ، پوستمان کلفت شده ،خیره می شویم و ساکت از کنار هم می گذریم ؛انگار افتخار آفرینی دست های آلوده تمامی ندارد. 

+ نوشته شده در چهارشنبه 10 مرداد1386ساعت 18:17 توسط امين شول |