شب بود . مثل همه ي شب هاي تابستان از فرط گرما پناه بردم به حياط خانه ؛ شانس آورده ام در آپارتمان زندگي نمي كنم . يكي از دوستان هميشگي ام داشت مثل شب هاي ديگر از اتفاقات روز مي گفت و من گوش مي دادم و گاهي در بحث مشاركت مي كردم . راديو هم داشت اخبار مربوط به تصميمات جديد دولتمردان درباره ي بنزين را اعلام مي كرد . اخبار تمام شد .مجري عارف مسلک رادیو گفت:«آخر شب كه مي شود سكوت معني داري همه جا را فرا مي گيرد. آدم ها گويي همواره به لحظاتي براي آرامش نياز دارند و خدا شب را براي همين آفريد و ...» اما آرامش شب دوامی نیافت یک ضجه همه چیز را خراب کرد . صدا از ساختمان روبروی حیاط می آمد . صدای جیغ زدن های یک کودک. صداي درد آورتري هم مي آمد ؛صداي ناله و التماس يك زن . التماس فايده نداشت مرد همچنان به كارش ادامه مي داد . او داشت با اعتماد به نفس تمام، آرامش را از شب ميگرفت . مرد داشت قدرتش را به زنش نشان مي داد . من هم به قدرتش ايمان آوردم چون صداي ضربه هايش را مي شنيدم . آن شب تمام شد ،از خواب كه بيدار شدم گوينده ي راديو فرارسيدن روز زن را به همه ي مادران و زنان ايران اسلامي تبريك گفت .