وبگردي هميشه بيهوده نيست گاهي آدم را با دنيايي جديد پيوند مي دهد . نويسنده نا آشنا است و تو درباره اش داوري پيشيني ، نداري . تو او را نمي شناسي و او تو را ! از سر بي حوصله گي مي روي به گوشه و كنار دنيايي مجاز گونه! اما گويي آن جا هم خبري نيست . باز هم تكرا ر مي شوند داستان هاي زندگي ، تكرار مي شوند شعر هاي تلخ عاشقانه ، سياسي، باز كسي به كسي نمي رسد، باز عدالت به محاق مي رود ، باز كسي اعتراض مي كند ، باز دسته اي درست مي شود كه ادبيات و فلسفه را بهتر مي فهمد ، باز گروهي پيدا مي شود كه مي خواهد برايت كاري كند كه تو پولدار شوي ، باز پيدا مي شود يك نفر كه به ديگري فحش مي دهد ، باز بايد از ميهن دفاع كرد باز امضا جمع مي كنند براي كودكان بغداد؛ نه ! براي دختران كابل ؛ نه! براي بچه هاي گرسنه ي بشاگرد ،نه! براي كودكاني كه از داشتن دستشويي محروم اند! كجا؟ جنوب كرمان، نام قلعه گنج را نشنيده ا ند. نمي دانند كجاست،مهم نيست؛ مهم چيز ديگري است. آن هافقط مي خواهند تمدنشان را به رخ بكشند . باز ترافيك مي شود ؛ همه در صف انتظار ايستاده اند تا وبلاگشان را بروز كنند . براي آن كه ... ! باز...!
و اين چنين است ؛ وبلاگ آينه ي تمام نماي هر آن چيزي كه با آن پيوند خورده ايم؛ جامعه!
راستي در وبگردي ام به يك شعر رسيدم كه خواندنش موجب شد تا هم لذت ببرم و هم دقيقه اي به آن فكر كنم ؛شما هم بخوانيد.
هي مترسك كلاه را بردار
قطره قطره اگر چه آب شديم
ابر بودیم و آفتاب شدیم
ساخت ما را همو که می پنداشت
به یکی جرعه اش خراب شدیم
هی مترسک کلاه را بردار
ما کلاغان دگر عقاب شدیم
ما از آن سودن و نیاسودن
سنگ زیرین آسیاب شدیم
گوش کن ما خروش و خشم تو را
همچنان کوه بازتاب شدیم
اینک این تو که چهره می پوشی
اینک این ما که بی نقاب شدیم
ما که ای زندگی به خاموشی
هر سوال تو را جواب شدیم
دیگر از جان ما چه می خواهی ؟
ما که با مرگ بی حساب شدیم
«محمد علي بهمني»
«خدا كنه من بميرم تكه تكه بشم ، سرطان گرفتم از دست كاراش. امروز اومده مغازه سيب و پياز و ميوه برداشته گذاشته تو ماشين و رفته ؛ اونم از زنش ،دو ماه اومدن اينجا كنارم، مي خواستم كرايه ندن ، گفتم همين جا توي همين دو تا اتاق با هم يه جوري سر مي كنيم . ولي نشد ،روزگار من از اين حرفا سياه تره، تو بگو بيبنم كدوم عروس روي مادر شوهرش دست بلند مي كنه ، باور نمي كني يه شب زد تو گوشم . منم رفتم يه خونه كرايه كردم براشون ، گفتم برين ديگه حوصلتونو ندارم. كاشكي اون زهر ماري رو نمي كشيد . معلومه زنه از خداشه هميشه همين طوري باشه تا بزنه تو سرش..» اين ها درد دلاي زن صاحب خونه است. معلوم نبود اون موقع صبح به كي تلفن كرده ؛اما هر كي بود انگار خيلي خيلي محرم بود . البته من محرم باشم يا نباشم زياد فرقي نداره چون الان ۲ساله توي اين خونه زندگي مي كنم . پيرمرد و پيرزن دو تا از اتاق هاي خونه رو جدا كردن و كرايه ميدن. يكي از پسراشون اعتياد دار ه به جز اعتياد چيزاي ديگه اي هم داره ؛ يه زن ، يه دختر تقريبا ۲ساله و يه پيكان مدل ۵۶ يا ۵۷ كه مثلن باهاش كار ميكنه. با اين كه چند ماهي هست از اين جا رفتن و مستقل شدن اما بازم پسره سر هفته و سر ماه به خونه ي بابا سر مي زنه. سر هفته مياد سر مي زنه و موقع رفتن مغازه ي سوپر ماركت كوچك پدرشو جارو مي كنه يعني يه چيزايي واسه خوردن بر مي داره كه تا هفته ي بعد زنده بمونه.سر ماه هم مياد كرايه اي رو كه صاحب خونه از ما (من و دوستام) گرفته؛ از پدر نقدن تحويل مي گيره؛ پيرمرد و پيرزن كرايه خونه ي پسرشونو هم ميدن!
سلام
اول / از تمام دوستاني كه در روز هاي گذشته به وبلاگ ، نو نشده ي من آمده اند پوزش مي خواهم راستش را بخواهيد حال و هواي اولين روز سال جديد برايم بهاري و دلنشين نبود چرا كه باز هم خبر از دست دادن يك همكلاسي را برايم عيدي آوردند. همكلاسي و ۴ نفر از اقوامش در شب اولين روز سال و در اثر سانحه ي تصادف جانشان را از دست داده بودند. و من بايد به جاي ديد و بازديد ، به تشييع جنازه مي رفتم. ضمن اين كه در اين ايام دستم از اينترنت كوتاه بود و خلاصه اين كه فرصتي براي خانه تكاني خانه ام دست نداد.
دوم / بهار مي آيد ، سال نو مي شود، سبزه ها مي رويند ، درخت ها شكوفه مي دهند ، آدم ها به سراغ هم مي روند و روي همديگر را مي بوسند ـ البته نه مثل قبلن ها كه همه ي شهر را براي عيد ديدني دور مي كردند ـ اس ام اس هاي تبريك سيستم مخابرات را مختل مي كند ، مجري تلویزيون آرزو مي كند روز هاي بهاري خوشي را در كنار كانون گرم خانواده سپري كنيم ، قوي ترين مردان كشور هر شب توي تلویزيون قدرتشان را و پهلواني شان و با اخلاق بودنشان را نشان مي دهند، همه چيز خوب و خوش و خرم است و هيچ ملالي نيست ! فقط ...
سوم / همه چيز نو مي شود ، فقط مي ماند آنهايي كه هنوز هم در برنامه ي كاري سال جديد ضايع كردن آدم ها را در دستور كار قرار داده اند، دل هايي كه جنس سختشان را عوض نمي كنند ، چشم هايي كه از ديدن هيچ چيز دريغ نمي كنند و دست هايي كه سيلي زدن را خوب ياد دارند، امضا نكردن نامه ي ارباب رجوع را هم البته همين طور ، فقط ...!
چهارم / بهار مي آيد ، سال نو مي شود ؛ فقط ما مي مانيم ،همان كه بوده ايم!