عشق بازی همچنان ادامه دارد؛ باید باشی تا بفهمی!
چند روز بيشتر به تمام شدن يك ۳۶۵ روز ،ديگر باقي نمانده و تو داري كارهايت را به سرعت انجام مي دهي كه زودتر به استراحت بروي . ديگر تقريبن از زود رفتن نا اميد شده اي . پشت تلفن مي گويي براي سال تحويل خودم را مي رسانم. برنامه ريزي براي سفر را هم فراموش مي كني و مي چسبي به كارهايت.
يك دوست را اتفاقي در دانشگاه مي بيني و او بلافاصله مي گويد: پنج شنبه بايد بريم آماده اي كه ؟ ؛ مشهد را مي گويد . قبلن قول داده اي با بچه ها بروي ، دلت مي لرزد . دوست رهايت نمي كند شب به خانه ات مي ايد؛ او مامور است تا تو را به ميهماني دعوت كند .
بي خيال كارهايت مي شوي و مي روي تا از كنار ميزبان اين ها را بنويسي!
جمعه ۲۵ اسفند ماه ۸۵ / مشهد بلوار امام رضا
عكس و خبر حادثه را ببينيد:كرمان خبر
زندگی در دنیای مجازی هم اخلاق می خواهد . این جمله را گفتم تا مساله ای را با شما در میان بگذارم . چندی است که موضوعی ذهنم را به خودش مشغول کرده است . از زمان ورودم به دنیای مجازی که به پیشتر از نوشتن "خانه ای روی آب" بر می گردد؛ همواره در وب گردی هایم با یک مساله ی آزاردهنده برخورد کرده ام . عدم رعایت اخلاق مدنی، ترور شخصیت های حقیقی و حقوقی مغلطه بازی ها و مواردی از این دست . این موارد آن قدر فراوان یافت می شود که یافت نشدنش را آرزومندم.
این روزها یکی از وبلاگ نویسان پیش کسوت که اتفاقن افتخار فعالیت مطبوعاتی در کنار او را هم دارم ، مورد هجوم همین نوع بی اخلاقی قرار گرفته است. تهمت زدن و فحاشی علنی با نام مستعار آن چنان فراگیر شده که وبلاگ نویسان موفقی رابه انزوا کشانده است. آن ها وضع موجود را تحمل نکرده اند و از ترس تزلزل جایگاه اجتماعی شان قید نوشتن را زده اند. برخی دیگر هم بجای رها کردن نوشتن مجبور شده اند همرنگ جماعت باشند و به دایره ی یاوه گویان وارد شوند. شاید کسی بگوید؛ مگر در جامعه فحش و فحش کاری وجود ندارد خب این جا هم مثل جامعه !
اما این تحلیل درستی نیست اگر شما در زندگی روزمره با عدم رعایت حقوق شهروندی و توهین روبه رو به رو شوید ، حد اقل فرد متخلف را می شناسید . اما شکل گیری این جریان در فضای مجازی آن هم در لوای یک نام دروغین ؛ بر آشفتگی و عدم اعتماد موجود افراد نسبت به یکدیگر می افزاید. ضمن این که باید توجه کنیم وبلاگ نویسی و بطور کلی استفاده از اینترنت در ایران آن قدر گسترده و همه گیر نشده است که بتوانیم اتفا قاتش را معادلی از اتفا قات سطح جامعه فرض کنیم . به هر روی شاید برای شما در مقام یک وبلاگ نویس چنین مساله ای پیش نیامده باشد ؛ اما این موضوع به شما و کاربران جدی دیگر مرتبط است . اگر بی اخلاقی و انتشار مطالب دروغ و حتی سرقت ادبی را جدی نگیریم شاید نتوانیم دیگر به این رسانه هم اعتماد کنیم. قرار است در این فضا آدم ها خود واقعی شان باشند و از دغدغه هایشان بگویند بی آن که کسی کاری به اعتقادشان و زندگی شخصی شان داشته باشد. اما گویی باز هم از ترس نوشته های بی خردانه ی بعضی نمی توانیم خودمان باشیم .آیا اینترنت ما را ریاکارتر می کند؟!
در كنفرانس مطبوعاتي مسولان ستاد تسهيلات نوروزي نشسته ام . مسولين بخش هاي مختلف از آماده بودن همه ي امكانات براي مسافران نوروزي خبر مي دهند. خبرنگارها سولاتشان را مي پرسند و مسولان جواب مي دهند ؛ جواب هايي كه خيال آدم را براي مسافرت رفتن راحت مي كند.
كنفرانس مطبوعاتي تمام مي شود به سرعت بيرون مي آيم ؛ يكي از همكارانم را مي بينم كه با تلفن همراهش صحبت مي كند ؛ اضطراب در چهره اش موج مي زند. دليلش را كه مي پرسم ؛ و او از تصادف ميني بوس دانش آموز ان يك دبيرستان دخترانه در يكي از جاده هاي اطراف كرمان خبر مي دهد.تا الان كه وبلاگم را مي نويسم خبر حاكي از آن است كه يك معلم و ۶ نفر از دانش آموزان جانشان را از دست داده اند و۸ نفر هم در يكي از بيمارستان هاي كرمان بستري هستند.
بچه ها خيلي زود رفتند مسافرت ؛ آن ها به خدمات ستاد تسهيلات نوروزي احتياجي نداشتند. عيد سياه بچه ها و حال پريشان پدر و مادراني كه سالشان را با ماتم نو مي كنند. اين بار ديگر نيازي به تشكيل كميته ي تحقيق نيست. احتمالن باز هم تقدير اين بوده است !!!
وقتي كرامت نيست در چشمي / آغا محمد خان بيايد كاش
محمد علي جوشايي
پدر خسته و پريشان به خانه مي رسد .حالا ساعت از نيمه شب هم گذشته و همه ي بچه ها خواب اند.فقط زن خانه است كه هميشه تا آخر بيدار مي ماند . زينب را مي گويم او هر شب قابلمه ي غذا را مي گذارد روي بخاري تا گرم بماند ؛ خودش هم كنار بخاري دراز مي كشد، اما خواب به چشم هايش راه پيدا نمي كند. او عادت دارد ، به اين كه فكر كند به زندگي و آينده ي بچه ها .ياسر،فاطمه و مرجان همان بچه هايي اند كه زينب هر شب غصه ي كم و كسر شان را مي خورد.
محمود طبق معمول پاچه هايش را تا زير زانو بالا مي زند و صاف مي رود سراغ شير آب وسط حياط، تند تند سرفه مي كند؛ و مثل همه ي شب هاي ديگر زير لب غر غر مي كند و بد و بيراه مي گويد . زينب مثل خيلي از شب هاي ديگر متوجه مي شود كه نبايد حرفي بزند. اما امشب با آن شب هافرق دارد .بچه ها امروز از مادر خواسته اند تا پيغامي را به پدر برساند. آن ها اگر بيدار هم باشند جرات صحبت كردن با آقا محمود را ندارند . او يك بار جلوي در و همسايه آبرو ريزي كرده و با كمربند افتاده به جان مرجان و حسابي ادبش كرده ؛ مرجان كلاس سوم ابتدايي است و آن شب آقا محمود به خاطر نمره ي ۱۴ او از درس علوم اين بلا را سرش آورده كه ديگر با نمره ي بد به خانه نيايد.
سرش را پايين انداخته و بي توجه غذا مي خورد . زينب سر صحبت را باز مي كند . «دو سه هفته ديگه بيشتر به عيد نمونده ، همسايه ها مي گن امسال لباسا هر روز گرون تر مي شن ، كاشكي مي شد براي بچه ها چيزي بخريم ؛مي ترسم بعدن اصلن نشه يه تيكه هم خريد. »
«چرا حرف حاليت نيست زن ؛ بايد صبر كنيم دو قرون عيدي بهمون بدن بعد مي ريم برا اينام يه چيزي مي خريم . خودت كه مي بيني تا اين موقع شب تو آشغالاي خيابونا پرسه مي زنم تا كثافت كاري مردم رو تميز كنم. امشب يه ماشين زده به يكي از بچه ها حالش اصلن خوب نيست . كاش زودتر نوبت من مي شد، از اين زندگي راحت مي شدم»
بچه ها زير پتو تكان تكان مي خورند؛ انگار هر سه تاشان بيدارند.