سه / می گوید: «واقعا بعضی ها خیلی آدم های َپِِِستی هستن.» راست می گوید؛ بعضیها آدمهای ...! می گوید:« زن آمده بود پیش او تا از مرد زندگی اش گلایه کند که شبها خیلی دیر به خانه می آید.» زن گفته بود که به شریک زندگی اش شک دارد. می گوید:« زن می خواست گریه کند اما اشکهایش نیامد.» زن می خواست دلیل بیاورد برای فراموش کردنش! اما رویاهای دورهی عاشقی نهیب زد که نه؛ تو داری اشتباه میکنی. زن اشتباه نکرده بود، زن اشتباه نکرده است. می گوید: «خب اگه دوستش نداره ازش طلاق بگیره چرا دیگه زجرش می ده.» می گوید:« این یعنی خیانت. کاش دیگه این قدر ژست مذهبی نمی گرفت. اون وقت تکلیف آدم باهاش روشن بود.»
دو/ بعد از کلی چانه زدن با نگهبان جلوی در، می روی داخل؛ کیفت را خالی می کنند تا مبادا به غیر از قلم و کاغذ چیز دیگری با خودت ببری داخل. می روی سراغ همان کسی که همیشه می روی. سالهاست که این جا کار می کند از آن با تجربههایی که به اندازهی موهای سرش پروندهی زیر دستش بوده، به آرامی می گوید:« جامعه داره داغون میشه، اون زنی که توی راهرو ایستاده، با یه پسر ۲۰ساله دوست بوده؛ حالا شوهرش اومده با گریه از ما کمک می خواد. شوهرش نجاره و از صبح تا شب توی مغازه کار می کنه. واقعا نمی دونم.»
یک/ آقای جامعه شناس توی دانشگاه دربارهی جامعه شناسی آسیبهای خانواده سخنرانی داشت. سخنرانیاش که تمام شد آقای رییس یک سکهی تمام بهارآزادی به انضمام یک لوح تقدیر به او هدیه داد. آقای جامعه شناس وقت ندارد، سرش شلوغ است؛ هفتهی آینده هم دوباره سخنرانی دارد.
پ ن: شهر زیبا، همین جاست.
اول/ داشتم با عجله خودم را به جلسه امتحان می رساندم که یک نفر با صدای بلند پرسید: « تو هنوز دانشجویی» !
دوم / دوباره این روزها تعداد زیادی از کاندیداهای طیف اصلاح طلبان که می خواستند نماینده مردم در مجلس هشتم شوند؛ رد صلاحیت شده اند. دیروز یک جایی خواندم « وقتی به صورت فله ای ثبت نام می کنند باید هم به صورت فله ای رد صلاحیت شان کنند.» یادم ماند هیچ وقت جایی با رفقایمان فله ای ثبت نام نکنیم.
پ ن:( خطاب به رییس عزیز ) برادر من پوستم این جا کنده شده هوای ما رو داشته باش!
برف که می آید همه جا یخ می زند؛ تاکسی ها تمام می شوند، اتوبوس ها دیر می رسند و شن های سرگردان خریدار پیدا می کنند.تازه مردم هم نمک های اضافی خانه هایشان را به شهرداری می دهند آن وقت کسی فشار خونش بالا نمی رود .
برف که می آید شانه هایمان سنگین می شود؛ مثل شاخه های درخت. آن وقت باید کسی بتکاند شانه هایمان را.
برف که می آید حسن و برادر هایش از مغازه ی حاج اصغر شال گردن و کلاه می خرند و توی خیابان راه می افتند و فریاد می زنند: « بافتنی ماسوله ببر برای خانم ات ... بافتنی ماسوله ببر برای دخترت ... بافتنی ماسوله ببر برای ...»
برف که می آید آقای دکتر سرما می خورد و نمی آید سر کار. آن وقت تو می مانی و یک شهر پر از نگاه های غریب .
برف که می آید ...
اول / همیشه برای شروع مشکل وجود دارد. وقتی قرار باشد روزهای متوالی دور باشی از دوست داشتنی هایت آن وقت دیگر حتی تاریخ تولدت را هم فراموش می کنی. این گونه می شود که نگاه با چشمان تیزبینش می آید تولدت را که نه ، تولد خانه ای روی آب را تبریک می گوید اما تو اصلن یادت نیست که چه روزی آغاز کردی زندگی را. به قول یک دوست آدم ها چیزهایی که برایشان مهم است را یادشان می ماند و مسایل بی اهمیت را نه. اما فکر کنم حالا ما داریم همه چیز را فراموش می کنیم؛ نبود حافظه ی تاریخی.
دوم/ چند روز از کرمان دور بودم و خارج از دایره ی دو دو تا، چارتای زندگی، رفته بودم کاری انجام دهم. شاید دوباره چند روزی مجبور باشم، نباشم .
سوم/ وقتی برگشتم متوجه شدم که آمدنش قطعی شده. این بار پس از تبریز نوبت به کرمان رسیده بود تا میزبان سید محمد خاتمی باشد. رییس جمهور سابق این بار به عنوان یک شخصیت اصلاح طلب و رییس بنیاد باران به کرمان سفر کرده بود تا یخ فعالیت های سیاسی را در این جا ذوب کند. هر چند که این سفر برای او یک بهانه و مناسبت دیگر هم داشت؛ سالگرد زلزله بم و زنده شدن خاطره های تلخ آن روزها. او دیروز برای احوال پرسی از نخل های استوار بم به آنجا رفت و در لحظاتی نتوانست جلوی جاری شدن اشک هایش را بگیرد.گزارش کامل سفر خاتمی به استان کرمان را در سایت کرمان ما ببینید.
اول/ دو نفر از بهترینهای این چند سال خداحافظی کردند و رفتند حالا هر شب كلي اس.ام.اس(همان پیامک فرهنگستان) بي سر و ته به همدگير میفرستیم تا نشان دهیم که اتفاقی نیافتاده. اما نمیشود به تکنولوژی دلبست. هر وقت نوار کاست و سيدي جای کنسرت زنده را گرفت، آن وقت اس.ام.اس هم جاي ارتباط چهره به چهره را ميگيرد. البته اين نكته را با اجازه از اساتيد محترم ارتباطات عرض كردم و الا خدمت وسايل ارتباطي جديد هم ارادت دارم.
دوم/ استاد هميشه خندان، دارد با تلفن حرف ميزند و سخن از مرگ يك عزيز است. دلم فرو مي ريزد. ديگر نميشود فضولي نكرد. گوشهايم را تيز مي كنم تا از خلال حرفهايش نكتهي جديدي دستگيرم شود. خودش از اتاق بيرون مي آيد و مي گويد ۲۸ سالش بود، فوق ليسانس رياضي داشت، مشكل خاصي هم نداشت. دلم ریخت. داشتم فکر می کردم ببینم مشکل خاصی دارم یا نه!
سوم/ اگر به مباحث جامعه شناسي ارتباطات و مطالعات فرهنگي علاقه داريد؛ مقاله ي دكتر كاظمي را دربارهي قدرت شیطان و فراموشی امر اجتماعی را ببينيد. ضمنن تذکر حجاب به مادران! فراموش نشود.
اول/ گفتند برو با يك نفر كه خيلي آگاه است گفت و گو كن. گفتند ميخواهد ناگفتهها را بگويد. گفتند حرفهايش را ضبط كن. گفتند اگر گفت و گوي خوبي از آب در بيايد ميتواند از مشكلات مردم آن جا كم كند. گفتند طرف خيلي چيزها ميداند كه تا حالا به زبان نياورده و اگر بگويد حتمن اتفاقاتي مي افتد.
دوم/ گفتم اين خيلي خوب است. گفتم بايد آماده شوم و با كلي سوال بي جواب بروم آنجا. گفتم يك عكاس خوب هم بيايد همراهم تا هر چيزي را كه نميشود نوشت؛ حداقل عكسش را تهيه كنيم. گفتم كاست ۶۰ دقيقه اي كفاف اين همه حرف را نمي دهد و رفتم كاست ۹۰ دقيقه اي خريدم. دوست عكاس هم نا اميدم نكرد و بله را داد تا برويم ببينيم چه مي شود !
سوم/ سوژه نامش چنان آشناست كه نياز به توضيح اضافه ندارد ؛ «بم»
چهارم/ آقای گفت و گو شونده نشست جلویم حرفهایش را زد. خواستم بیشتر توضیح بخواهم ؛ واكمن را خاموش كرد و بيشتر توضيح داد فقط براي اطلاع خودم. چشم هايم داشت از حدقه بيرون مي آمد. مثل هميشه اين چيزها را نمي شود نوشت. چشم هايم را كنترل كردم و گفتم ان شاالله درست مي شود!
پن: داشتيم به اتفاق دوست عكاس توي شهر چرخ مي زديم كه ديديم اوضاع بنزين توي بم بهتر از جاهاي ديگر است و كسي بدون بنزين نمي ماند. هر بطري ۵/۱ ليتري ۱۵۰۰ تومان ناقابل!
پن: همان كاست ۶۰ دقيقهاي هم اضافه بود، آقاي مهندس حرفهاي مهماش را براي دلم گفت نه براي واكمن.