تبليغاتX
خانه‌ای روی آب
ماجرا ساده است. دیگر دل و دماغی برای نوشتن در این صفحه وجود ندارد. از دوستان اندک اما مهربان خانه ای روی آب ممنونم . حالا حالاها اینجا پست جدیدی گذاشته نمی شود.

+ نوشته شده در سه شنبه 11 فروردین1388ساعت 17:16 توسط امين شول

اول/ چند روزی هنوز  به آغاز سال وقت هست اما او زنگ می زند که هم احوالی پرسیده باشد و هم « پیشاپیش» سال نو را تبریک گفته باشد و هم بپرسد که؛« چرا این قدر پست آخر را تلخ و ناامیدانه نوشته ای». این طور مواقع چه جوابی می شود داد. ممکن است حق با او باشد و  این طوری  کاری از پیش نرود. وقتی می خواهد تلفن را قطع کند یاداوری می کند که؛« برادر من برو یه کم تئوری های روزنامه نگاری توسعه رو بخون بعد دیگه این قدر تلخ نمی نویسی.»

خاتمی؛خواهش می کنم برنگرد!

دوم/ هنوز این ها دست بردار نیستند. خاتمی با این که خودش در صحت و سلامت کامل اعلام کرده که دیگر نمی خواهد نامزد انتخابات باقی بماند. تا بلکه آن جمله « یا من می آیم یا جناب میر حسین» را بهانه کند که نباشد و چه موقعیتی از این بهتر. اما « این تو بمیری ها از آن تو...» است. از طرف پویش حمایت از خاتمی پیامک می آید؛ به خاتمی پیامک بدهید که در صحنه بماند. کاش می شد پیامکی درست کرد  و برای خاتمی فرستاد که؛ « خاتمی عزیز، کار عاقلانه ای کردی. خواهش می کنم برنگرد.»  خاتمی برای چه باید برگردد؟ اگر مقصود خوشحال کردن همان آدم های معدودی است که در رویای یک دوم خرداد دیگر و البته در آرزوی بازگشت به قدرت او را مجبور کرده بودند نامزد شود؛ کاش بر نگردد. سید خندان حالا حالاها می تواند در صحنه باقی بماند.

ارسال تبریک از زیر پتو!

سوم/ پیامک کار همه را راحت کرده. حالا می شود در ایام نوروز بدون تحمل رنج این طرف و آن طرف رفتن، از همان زیر پتو کلی پیامک تبریک فرستاد. خرجش برای ایرنسل دارها یک کارت شارژ دو هزار تومانی است. حالا ممکن است طرف خیلی رفیق باز باشد و کارش با یک کارت شارژ پنج هزار تومانی بهتر راه بیفتد. اما باز هم می آرزد. حالا آدمک های خنده روی توی گوش های تلفن همراه، جای خنده های از ته دل آدمها، توی شب های عید را گرفته. حالا کارمان خیلی درست تر از قبل ترهاست. حالا پدر بزرگ ها و مادربزرگها مشکلات نوه هایشان را درک می کنند و توقع ندارند فی الفور بعد از سال تحویل بروند سراغ شان. این جوری از نظر اقتصادی هم برای آنها به صرفه تر ست.

+ نوشته شده در سه شنبه 4 فروردین1388ساعت 0:59 توسط امين شول |

در طول سه هفته، سه نفر در اماکن عمومی شهر تهران دست به خودسوزی زده‌اند. آخرینش جوان دانشجوی اهل کرمانشاه بود که دانشگاه تهران  را برای خود سوزی النتخاب کرد. این خبر تمام آن چیزی است که می توان از رسانه های متعهد! بیرون کشید. تازه این جور خبرها را فقط برخی سایت ها پوشش می دهند. روزنامه ها دست و دلشان می لرزد که بگویند یک نفر جلوی مجلس  یا جلوی نهاد ‌ریاست جمهوری  دست به خود سوزی زده؛ حتما نگران اتفاقات فردای انتشار خبر، هستند. تشویش اذهان عمومی! می‌تواند برایشان عواقب بدی در پی داشته باشد. البته در این میان حساب رسانه‌ی ملی جداست. آن‌ها معتقدند رسانه‌ی ملی نباید به خاطر خودسوزی سه نفر، بدنه‌ی عمومی را نگران کند. این نظر کارشناسی هم احتمالا مال مشاوران کودنی است که مطابق میل آقایان مسوول!نظر می‌دهند. به راستی چرا هیچ یک از رسانه‌ها در خصوص علل این خودسوزی‌ها تحقیق نکرد و نمی‌کند؟! آقایان و خانم های مسوول در سازمان بهزیستی، وزارت بهداشت و همین طور جامعه‌شناسان اتاق نشین چرا درباره‌ی مسایل این چنینی تحقیقی انجام نمی‌دهند و سخنی هم به زبان نمی‌آورند؟ احساس سرخوردگی، از هم گسیختگی اجتماعی، انتظارات ـ معقول یا نامعقول ـ بر آورده نشده، عدم امنیت شغلی و مسایلی از این دست پیامدهایشان به سه مورد خودسوزی ختم نمی‌شود. مسوولان آمار خودکشی را اعلام کنند تا معلوم شود وضعیت چیست! دو سه روز قبل با یک مشاور حوزه‌ی خانواده گفت و گو داشتم. او می گفت در تمام طول ۱۶ سال فعالیتش در حوزه ی روانشناسی، به اندازه‌ی امسال با این حجم از بحران اخلاقی و اجتماعی میان خانواده ها مواجه نبوده. در چنینی شرایطی رسانه‌ای مثل تلویزیون وظایف اجتماعی اش را فراموش کرده و هر شب درباره ی اختلاف میان کاندیداهای اصلاح طلبان و گل و بلبل بودن وضع اصولگرایان! برنامه پخش می کند. پیمان نجف زاده ـ و امثال وی ـ که احساس می کنند، خبرنگاران متعهدی هستند در برنامه هایشان هیچ از این حرف‌ها نمی‌زنند. نمی‌دانم کی بالاخره به این باور می‌رسیم که بحران‌های اجتماعی دارد ما را به یک خودسوزی همگانی هدایت می‌کند.

۱ـ نوشته‌ی محمد آقازاده را اینجا بخوانید.

۲- چرا خودسوزی؟ (گفت‌و‌گو با دکتر ناصر فکوهی)

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 7 اسفند1387ساعت 23:55 توسط امين شول |

 آدم‌ها دارند کشته می‌شوند و هیچ ماده یا تبصره‌ای هم نمی‌تواند جلوی جنایت را بگیرد. دور جدیدی از کشتار انسان‌ها این‌بار در خاورمیانه آغاز شده است. رسانه‌ها هر کدام از ظن خودشان اخبار جنگ را پوشش می‌دهند. رسانه‌های خارجی از موشک باران شهرهای اسرائیل از سوی حماس‌، خبر می‌دهند و ترس و لرزی که شهروندان‌شان اسیر آن شده‌اند. و رسانه‌های حامی حماس کشتار هر روزه‌ی مردم غزه را به تصویر می‌کشند. گویی دیگر «بی طرفی رسانه‌ها» هم حرف خنده‌داری است. و این «منافع» هستند که خط قرمز‌های رسانه‌ها را تعیین می‌کند. حالا در روزگاری که «قدرت طلبی» حاکمان، شهروندان را به خاک سیاه نشانده، کمتر کسی است که برای صلح واقعی تلاش کند. هر روز کودکان، زنان و کهنسالان بیشتری قربانی سیاست‌های زیاده‌ خواهان می‌شوند. راستی شاید به قول رضا، صلح طلبی یک آرزوی رمانتیک باشد اما اگر کسی چیزی ننویسد‌، حرفی به زبان نیاورد و قدمی بر ندارد؛ وضع اسف‌بارتر هم می‌شود. تلاش برای صلح فارغ از ایدئولوژی‌ و ‌دسته‌بندی‌های سیاسی مرسوم، ارزشی است که باید ترویج شود. حتما موافقید که یک کودک پنج ساله نه حماس را می‌شناسد و نه اسرائیل را. کودک حق حیات می‌خواهد حقی که این روزها پایمال شده! راستی یادمان نرود که این فقط کودکان غزه نیستند که کشته می‌شوند. کودکان بسیاری از کشورهای آفریقایی هم دارند در جنگ‌های قومی و قبیله‌ای کشته می‌شوند. اما برخی رسانه‌ها به انتشار یک خبر دو، سه دقیقه‌ای اکتفا می‌کنند. کودکان و زنان پاکستانی هم قربانی نزاع‌های پوچ ایدئولوژیک هستند و  همین‌طور شهروندان عراق،سریلانکا، هند و دیگر نقاط دنیا! ا

.از رضا،بیژن و مانیا دعوت می‌کنم‌ به نوشتن برای صلح ادامه دهند

+ نوشته شده در سه شنبه 24 دی1387ساعت 17:0 توسط امين شول |

 صورتش سرخ می شد و شروع می کرد لبهایش را جویدن. لب جویدن هایش به اندازه ناخن خوردن هایش، آرامش نمی کرد. دیگر چیزی از ناخن های بلند لاک زده اش باقی نمانده بود که بخواهد بیفتد به جانشان. هر روز کارش همین بود. توی اداره همین طور که سرش توی لاک خودش بود، گوش هایش را  تیز می کرد ببیند توی اتاق کناری چه خبر است. او به کارمندهای اتاق کناری شک داشت. فکر می کرد آنها زیرآبش را پیش رییس می زنند. دلش نمی خواست که کسی درباره اش چیزی بگوید. درباره  کارش و خودش. برای همین هم جمعه ها یک سانس اختصاصی اجاره کرده بود تا با خیال راحت شنا کند و کسی درباره ی شنا کردنش یا درباره خودش چیزی نگوید. 

روزهای آخری بود که تنهایی را تجربه می کرد او حالا داشت خودش را به اشتراک می گذاشت با آدمی دیگر. دکترش گفته بود اگر از تنهایی دربیاید، ناخن هایش در امان می مانند و دیگر صورتش هم مثل لبو سرخ نمی شود. بالاخره اسباب کشی کرد رفت پیش شریکش. اما باز هم تاریخ تکرار شد؛ هر روز از پشت در اتاق به تلفن های شریکش گوش می کرد و ناخن هایش را هم می خورد. دلش نمی خواست شریکش به جز او با کسی حرف بزند. صورتش سرخ می شد؛ وقتی داشت شماره های ناشناس روی گوشی را یادداشت می کرد.  مثل خوره به جانش افتاده بود؛ حسادت.

+ نوشته شده در سه شنبه 19 آذر1387ساعت 13:49 توسط امين شول |

اول/ دیشب داشتم برنامه‌ی نود را می دیدم اما یک لحظه وسط کار گفتم یه سری هم بزنم به شبکه‌ی چهار ببینم «محمد صالح علا» در «دوقدم مانده به صبح» چه چیزی برای «بینندگان جان» آماده کرده. مثل هفته‌ی گذشته موضوع به سینمای ایران مربوط بود. «رسول صدرعاملی» روی یک صندلی نشسته بود و لبش را می‌جوید. روبه‌رویش هم «علیرضا سجادپور» از کارگردان‌های ارزشی! سینما نشسته بود و داشت برای مشکلات سینمای ایران راه حل می داد. یکی از راه حل‌هایش این بود که مسوولان ببینند اگر فیلمی امکان نمایش پیدا نمی‌کند همان اولش بگویند و جلوی ساخت فیلم را بگیرند تا حداقل کلی سرمایه از بین نرود. منظور آقای سجادپور این بود که سانسور به مرحله‌ی پیش تولید منتقل شود و با خواندن فیلم‌نامه درباره‌ی‌ آینده‌ی یک فیلم تصمیم بگیرند. قیافه‌ی صدرعاملی و فریدون جیرانی ـ مجری برنامه ـ در زمان ارایه‌ی پیشنهاد سجادپور، دیدن داشت.

دوم/ دلم برای کلاس درس روان‌شناسی اجتماعی خیلی تنگ شده بود.این یکی با کلاس‌های کسل‌کننده و یک‌دست برخی از اساتید خیلی فرق داشت. استاد هر جلسه یکی، دو جمله می‌گفت که مجبور می‌شدی به‌شان فکر کنی. شماره‌ی کلاسش را پیدا کردم و رفتم نشستم ته کلاس. مثل همیشه با ۳۰ دقیقه تاخیر آمد و باز هم مثل همیشه لیست اسامی را نیاروده بود. او هیچ وقت حضور و غیاب نمی‌کرد؛ همیشه می‌دانست چه کسانی غیبت داشته‌اند. درسش را شروع کرد و مثل همیشه رفت سراغ نظریه‌ها و مثال‌های عینی توی جامعه. همین‌طور گفت و گفت تا رسید به «تغییر» و گفت:«می‌دونید چیه؛ آدم‌هایی که فکر نمی‌کنن، هیچ وقت تغییر نمی کنن» و بعد با همون لبخندهای تلخ همیشگی گفت:«تا ذهن آدم‌ها تغییر نکنه، هیچ چیز تغییر نمی‌کنه. اصلا مهم نیست که کدوم گروه قدرت رو در اختیار داره، مهم اینه که آدم‌ها بخوان اوضاع تغییر کنه. مهم اینه که آدم‌ها از پوسته هایی که دور ذهن خودشون کشیدن، بزنن بیرون و درست فکر کنن.» 

 

+ نوشته شده در سه شنبه 28 آبان1387ساعت 18:40 توسط امين شول |

ساعت‌ها

عقربه‌ها از جایشان تکان نمی‌خورند

می‌بینی، چه‌طور ساعت‌ها هم حسادت می‌کنند

دیدارمان  را

 

پ‌ن: امروز دیدم بعضی‌ها خوشحال‌اند؛ بعد پیامک آمد که دو ماه از مدت خدمت سربازی کم شده 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 24 مهر1387ساعت 17:55 توسط امين شول |